|
وقتی بزرگ می شوی قدت كوتاه می شود .آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می كنند آنها آنقدر دورند كه تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر كمرنگ می شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی كنی وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می كشی و درمراسم تدفین درختها شركت می كنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یكروز یادت می افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا گذاشته ای ، آنروز دیگر خیلی دیر شده است فردای آنروز تو را به خاك می دهند و می گویند: خیلی بزرگ شده بود
تهيه شده توسط
غلامرضا نعمت پور
در تاريخ
دوشنبه ۱۳ خرداد ۸۷ ساعت ۱۲:۱۹ |
نظرات (0)
|